تبليغاتX
اشکها و لبخندها
از وقتی ازدواج کردم انگار حوصله نوشتن ندارم. نه اینکه زده شده باشما! نه. ولی وقت درست و حسابی واسه وبلاگ ندارم. تازگی هم برنامه رو روی موبایلم نصب کردم. یه برنامه ایه مثل مسنجر یاهو. بد نیست ولی به وبلاگ نمی رسه. من و داداشم داریم با هم ۲ تا واحد نقلی واسه خودمون می سازیم بغل دست هم و از صب تا شب هم اونجا مشغولم. الانا هم آخرای کارشه. می خوام خونه که تموم شد بعد عروسی بگیرم. از من به دوستان مجرد نصیحت که مجردی رو قدر بدونید که یه دنیای دیگه است!

راستی مدتیه می خوام برم یش روانشناس درد دل کنم آخه خیلی به یه گوش بی طرف احتیاج دارم. اصلا بذارین همشو بگم: تصور کنید میرم یش مامانم درد و دل کنم میگه باز این زنت چی بهت گفته؟! حرفتون شده؟! مادر زنت چیزی گفته؟! الهی که ...!  ، میرم یش زنم درد و دل می کنم میگه میم جان تو هم که همیشه خسته ای!... اون میمی که من باهاش ازدواج کردم شاد و شنگول و بامزه بودا... ( طفلی زنه دیگه نمیدونه که ما مردا چی می کشیم...) میرم پیش داداشم حرف می زنم یه گوشش دره و یه گوشش دروازه.  میرم پیش بابام... نه نمیرم!  خلاصه که به قول معروف هر کسی از ظن خود شد یار من... شما می گین چیکار کنم؟... برم پیش روانشناس؟...

راستی من خیلی هم گناهکارم و همیشه به خاطر گناهام با خودم دعوا مرافه دارم.

پ-ن۱: اگه من این پست رو توی یه وبلاگ دیگه می خوندم میگفتم این بابا واقعا با ودش مشکل داره!!

پ-ن۲: خیلی سرم شلوغه. چه دنیای بدی داریم ما...

+ میم ز |

1- بهم حق بدین که وقتی با لقمه ته نوشته های تو کله ام رو تمیز می کنم و میگذارمشون تو وبلاگم غمگین باشم. آخه کدوم آدم گشنه ای رو دیدید که وقتی هنوز سیر نشده می بینه قابلمه غذاش خالیه خوشحال باشه؟! (قحطی مثال بــود!؟) اون از ته وبلاگم (منظور پست زیری هستش) اینم از یک غذای داغ و تازه. وبلاگم رو با کلی کلنجار رفتن و کم و زیاد کردن محتویات و اضافات و شعر و رنگ و لعاب دوباره شروع می کنم. مثل آشپز ها هم گذاشتم این نوشته ها توی کلم خوب جا بیافته و حالا داغ داغ میگذارم اینجا.

بی صدا،biseda،mim-z،میم-ز،میم

2- وقتی دلم برای خانوم "فـ" تنگتر میشه:

باید تو رو پیدا کنم            شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی            تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی            بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم            تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من            می تونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از            رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد            این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی            حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها            سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی            که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم            هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت            حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه            پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو            احساسمو باور کنی.

پ-ن: این مطالب رو می نویسم تا هر وقت خودم اومدم نت بیام بخونمشون و یه کم تو شلوغی های زندگیم یاد خود خودم بیافتم به خودتون نگیرین یه وقت.

+ میم ز |

 

من تو را به اندازه ی تمام آسمانهایم دوست می دارم.

من تو را به اندازه ی هر چه هست و نیست دوست می دارم.

من تو را به اندازه ی خنده های شیرینت دوست می دارم.

من تو را به وسعت زندگی ام دوست می دارم.

من تو را با تمام نفسهایم.. دوست می دارم.

هر چه بود مال تو بود... می خواهم هر چه هست بماند تا بدانی چقدر زیاد دوستت می دارم.

نفس زدنهای تنهایی ام و بغض های همیشگی ام فقط برای توست. زندگی ام را جادو کردی "ف" عزیزم. همیشه کنارت خواهم بود و همیشه نیازمند دستان گرم و پر عشقت خواهم ماند. من با تمام دلتنگی هایم و با تمام خستگی ها و بغض هایم هر روز منتظر رسیدن لحظه دیدن تو و خنده ی آرام و شیرینت خواهم ماند. هر چند شیطنت زیرکانه ات زیر آن لبخند شیرین همیشه مرا به خنده وا میدارد! "ف" عزیزم دوست داشتنت را و تولد در آغوشت را با هیچ چیز و هرگز عوض نخواهم کرد که به تو زنده ام و به امید تو در این دنیا مانده ام.

« دفتر "اشکها و لبخندها" را می بندم به امید روزی که در جایی دیگر باز هم با "میم - ز" بنویسم و شیرینی ها و تلخی هایم را به یادگار بگذارم »

 

+ میم ز |
دلتنگی همیشه از ندیدن نیست. لحظه های دیدار با همه ی زیبایی گاه پر از دلتنگی است که مبادا دیدار شیرین امروز خاطرات تلخ فردا باشد!

دیروز این جمله رو ... یادم نیست کجا، ولی تو یه وبلاگی دیدم. خیلی زیبا بود. دلتنگی همیشه از ندیدن نیست... شاید شما هم گاهی بی دلیل از همسرتون بخواهید که یه جایی همدیگه رو ببینید. لااقل این برای من خیلی اتفاق افتاده! گاهی بعد از یه روز پر از کلاس... موقع برگشتن از دانشگاه بهش مسیج زدم که "دلم می خواد با هم یه دوری بزنیم..." نمی دونم کجا ولی من فقط می خواستم با اون باشم. دستاشو بگیرم و به چشمای هم خیره بشیم. گاهی وقتا یعنی خیلی وقتا وقتی پیشش نیستم دلم خیلی براش تنگ میشه انگار افسرده شده باشم. و این دلتنگی با هیچ چیزی تموم نمیشه مگر دیدن خودش. اون هم مثل منه. خودش میگفت گاهی دلش خیلی تنگ میشه و هوای بودن کنار من به سرش می زنه ( ای فلک غدار! )

ترم جدید رو خانوم "ف" خوابگاه نگرفته و میخواد رفت و آمد کنه. حالا تصور کنید. من یه روز برای دیدن اون میرم شهرمون. فرداش برای کارم برمی گردم. پس فرداش میرم دانشگاه و روز بعدش برای کاری دوباره می رم شهر خودمون. چه شود! همش میشه رفت و آمد... تازه اونم توی این ترم که واحدهامو تا سقف برداشتم!

پ-ن: این مدت که نبودم هم به خاطر همین مشکلات بود که عرض کردم.

پیشنهاد: به خانوم "ف" گفتم امسال هم دانشگاهمون ۱۷ اسفند ما رو میخواد ببره مناطق جنگی و تا ۲۳ برمی گردونه... اجازه هست برم؟ اون گفت: نه! منو تنها میذاری؟ اگه تو بری من با خونوادم جایی برم همه نمیگن تو شوهرت کوو... مجرد شدی؟... بعد که خودم برنامه دانشگاه رو دیدم متوجه شدم اتفاقا تاریخ حذف و اضافه این ترم ۱۷ تا ۲۳ اسفند ماهه!! چند راه دارم: ۱- نرم مناطق جنگی و کاسه کوزه هارو سر خانوم "ف" بشکنم. ۲- نرم مناطق جنگی و کاسه کوزه ها رو سر دانشگاه بشکنم. ۳- برم مناطق جنگی و تو یکی از شهرهای توراهی از کافی نت حذف و اضافه کنم. ۴- کلا یه مدتی گم و گور شم تا همه از دست من یه نفسی بکشن و منم از دست همه+خودم! ۵- یک منت ۴۵ کیلو گرمی رو سر خانوم "ف" بذارم که من به خاطر تو نمیرم و تنهات نمیذارم و من الم و من بلم و من گلپسرم و قند عسلم و تو شیرینی و من فرهاد و .... ( بلا به دور این مورد آخری رو شوخی کردم... شوخی بس بیمزه ای بود. میدونم! )

ماده-تبصره: دوستان یه خبری بدن کجان کجا نیستن... ما هم بیایم سراغشون یه حالی احوالی...

لایحه الحاقی: رها که رفت ولی دوست خوبی بود... خیلی خوب.

مصوبه: عید نزدیکه. عیدی ما فراموش نشه...!

اصل اول و آخر: این "ادامه مطلب" که همیشه آویزون هر پست وبلاگه تقصیر نویسنده ی قالب هست و  کلا به ما هیـــــــــچ ربطی نداره!  نمی خوام اسم ببرم ولی پانی خانوم از اینکه این "ادامه مطلب" واستون مشکل ساز شده از طرف نویسنده ی قالب معذرت خواهی می نماید!...

+ میم ز |
 

دست تو تو دست من بود، نمی دونم کی تو رو ازم گرفت...

آی از این روزای امتحان بدم میاد آی بدم میاد... آدم مجبور می شه بشینه ور دل کتابا و هی تو جمله های بی ربط کتابای دانشگاهی دنبال نمونه سوال و جواب بگرده... بعضی مواقع هم که چشم باز می کنی می بینی صبح شده و تو هم یه دقیقه حواب به چشمت نرفته!! تو رو خدا ظلم نیست!؟ البته ما اولاش این جوری نبودیم که یه کتابو شیش دور کنیم تا مطالبشو یاد بگیریم... اون اول اولاش یه دور می کردیم واسه پاس کردن واحدامون و دور دوم هم واسه نمره بالا بود... و اگر خدای نکرده بر اثر بی حواسی کار به دور سوم و زبونم لال به دور چهارم می رسید که میشد به حساب شادی روح نویسنده کتاب... ( که الهی خیر نبینه با این طرز جمله بندی و کتاب نوشتنش...!) البته باز هم خوشا به سعادت ما که اگه درس می خونیم دلمون خوشه که همین کتابو که کامل بخونیم نمره مون میاد در خونمون ولی این خانوم "ف" هم باید منت استاد رو بکشه هم باید جزوه های استاد رو بخونه هم باید پروژه تحویل بده و هم باید کتب منبع اون درس رو بخونه... اینا رو که گفتم چقدر به خودم امیدوار شدما ... راستی امسال دانشگاه ما در کمال نامردی و سردی هوا و ... اعلام کرده تمام امتحانات رو توی سالن ورزشی دانشگاه برگزار می کنه... بابا مگه سالنهای گرم و آفتاب گیر ساختمون اصلی رو ازتون گرفتن که ما رو هر روز هلک هلک می فرستی سالن ورزشی... بابا پاهامون یخید! منفجر شد... خوبه دو روز دیگه همه دانشجوها با ویلچر و عصا بیان انتخاب واحد !!! ها خوبه...؟ دعوات کنم؟...  فکر کن رئیس دانشگاه روبروت وایستاده و دستاشو به هم قلاب کرده و سرشو انداخته پایین و منم دارم دعواش می کنم! آخخخخخخخخخخخ  خدااااااااااا چه حالی میده حاضرم ۴ واحد تخصصی رو بافتم ولی این صحنه رو ببینم!!!!!!!!!!!!!!!! ...

پ-ن: تازه شم به خاطر امتحانات یه ماه تموم هی من تنهایی میرم دانشگاهمون و هی تنهایی برمی گردم و خنوم "ف" هم همین طور...خداجون دلت میاد دو تا جوون رعنا رو هی تنهایی تو شهرها بگردونی...... (  )

پ-ن۲: راستی دیشب مادربزرگ مادریم واسه من دل می سوزوند و می گفت: چرا این پسر اینجا تنهاست و چرا از زنش دوره و چرا اینا پیش هم نیستن... خلاصه داشت اشک همه در می اومد که مادرم به مامانش گفت: بابا اینا هر جفتشون امتحان دارن الان هم دارن درس می خونن خیر سرشون...( البته این آخری رو فک کنم نگفت! ) اون تیتر اول پست هم مربوط به همین پ-ن هستش! فکرای بد بد دیگه ای نکنین..!

+ میم ز |
 

خانوم "ف" می گفت ما باید همراه خانواده بریم مشهد و خودمون رو به هتلی که میگن معرفی کنیم. ولی خوب حرف آخرو تو خونه کی میزنه ؟... مرد میزنه!! البته چون ما هنوز خونه ای نداریم و هردو خوابگاه نشین هستیم، بنده مجبور شدم یک ساعت تمام هی دلیل و برهان بیارم که "ف" جان ما داریم دوران شیرین دانشجویی رو طی می کنیم و بهتره با دانشجوهای دیگه بریم مشهد و به این دلیل و به آن دلیل... بالاخره این رئیس "ف" ما راضی شد که با یک نگاه عاقل اندر سفیه به دانشجوهای دانشگاه خودش حرف منو زمین نزنه و قبول کنه. حالا ما پس فردا قراره ساعت ۷ صبح از دانشگاه ایشون با کلی زوج دانشجوی دیگه قاطی بشیم و بریم مشهد. و بعد خونواده هامون جداگونه بیان و باتفاق هم توی جشن ازدواج دانشجویی که قراره تو حرم برگزار بشه شرکت کنیــــــــم ! شما هم تو شادی ما شریک میشین ؟...

پ-ن: امروز با خانوم "ف" قرار گذاشتیم فردا صبح ساعت ۱۰ با هم بریم شهر خودمون و با وسایل و تجهیزات مورد نیاز برگردیم تا پس فردا بریم مشهد. نکته مهم اینه که قرار گذاشتیم تا ساعت ۱۰ فردا هیچ تک و اس ام اس و زنگ و پیغوم پسغوم رد و بدل نکینیم تا ببینیم میشه مثل این حرفه ای ها واسه ۶ سال بعد سر یه ساعتی قرار ملاقات بذاریم !!!

پ-ن ۲: فقط خدا می دونه من هر بار چقدر دنبال یه عکس مناسب برای پست هام می گردم..!

+ میم ز |
 

می تونی تصور کنی احساسات چه کارایی که نمیکنه؟... من این متن رو توی سایت کلوب پیدا کردم. خیلی زیباست...اگه بخونیدش

می خواستم یه مطلبی در مورد آب واستون بگم می تونید باور کنید می تونید نکنید . هممون می دونیم که احساس ها و عواطف مخصوص موجودات جاندار هست می ذونیم که موجودات زنده نصبت به اتفاقات و عمل های دور و اطرافشون عکس العمل نشون میدن . ولی تا حالا شنیده بودین که اب هم همین خاصیت رو داشته باشه ؟ اره اب هم احساس داره ولی احساسش رو توی کریستال های تشکیل دهندش نشون میده ... اب در برابر عشق و محبت کریستال های زیبایی مثل دانه های برف تبدیل میشه در برابر حرف بد و تنفر به شکل نا موزون و نا منظم تبدیل میشه . ازمایشاتی که روی اب کردن اب را توی لیوان کردن و روش بر چسب زدن نوشتن ارامش و عشق و اطمینان و یه مشت چیز خوب کریستال های اب بسیار زیبا شدن همین اب رو با برچسب دیگه گذاشتن تنفر . خشم . غم .نامردی. کریستال ها به شکل زشت و قهوه ای رنگ در اومد .... یادوتونه میگفتن بدین فلانی دعا رو اب بخونه بده بچه ات بخوره تا خوب بشه بخاطر همینه کریستال های اب در برابر دعا شکل ارام و یکنواختی رو میگیرن و همون در درمان موثر هست شما اگه می خواید یه اب چاه رو بخورید کافی هست یه دعا روش بخونید و با خلوص نیت بخورید کریستال های در هم رفته به صورت نمظم در میان و اب قابل خوردن میشه . شما حتی اگه یه لیوان اب رو تو تهران در نظر بگیری و واسه همون تو یه شهر دیگه دعا کنی یا فحش بدی داری با احساسات اب بازی میکنی اصلا باورت میشه ؟
اب احساس داره او وقت تو می خوای من احساس نداشته باشم دوست داری هر چی دلت می خواد بگی و من رنجیده نشم . با احساسات کسی بازی نکنید حداقل جلوی اب چون اگه فکر می کنی طرف نمی رنجه اون اب کنار دستت حتما میرنجه ؟؟؟!!!!!

+ میم ز |
 
 
از مضرات ازدواج در روزهای مناسبت دار از نوع ترافیکی و نزدیک اول ترم:

. . .
 
- قیمت آشپزخونه، فیلم بردار، آرایشگاه، تزیین آلات، ماشین عروس ۱۲۸ برابرمیشه.
- کارت عقدت به جای اینکه به دست خودت برسه میره ۶۰۰ کیلومتر اون ورتر دست یه آدم از همه جا بی خبر...
- میکس فیلمی که امروز تحویل می دی میره ۱ ماه بعد به شرطی که هر روز یک وعده با دهان روزه بری مغازه طرف و دلی از عزا سرش خالی کنی.
-به مدت یک ماه از خواب و خوراک و استراحت می مونی و به موازات اون از انتخاب واحد می مونی، خونه دانشجویی گیرت نمیاد، تازه متوجه میشی هزار جا پول بدهکاری... کارتهای شناساییتو گذاشتی واسه کرایه وسایل و هیچ کدوم رو هم یادت نمیاد. تازه نامزدت ور میداره میگه: میم جان! تو چرا این روزا یه جوری شدی!!! از من خطایی سر زده؟...
 
- از شیش جا شیش تا وام میگیری... بعد بهت میگن:« میم جان این هم از کمک های ما ... میمونه قسطاش که ماهی میشه هشتاد و هفت هزار و شصت و نه تومن... داری بدی عزیزم؟!   راستی به خانومت نگی چقدر قسط داریا... فکرش بی خودی مشغول میشه ... »
- اگه تا حالا فقط نگران خونه دانشجویی و وام شهریه و انتخاب واحد و رفت و آمد خودت بودی حالا با یه کم تغییر باید حرص خوابگاه و قسط بندی شهریه و کلاسهای خانومت هم باشی....
 
پ-ن: هم اول زندگی هم اول ترم هم اول قسطهای بانکی هم ... حالا تو بگو... کی خسته است ؟...
 معلومه،... دشمن!
+ میم ز |
 

ازدواج

آدما بعضی وقتا اونقدر سرشون شلوغ میشه که نمی تونن به همه دوستاشون سر بزنن... مثل من.  آدما بعضی وقتا اونقدر کار و استرس و دوراهی سراغشون میاد که تا لحظه آخر تحمل می کنن، ولی بعد می زنن زیر گریه...  خدا می دونه اگه لحظه آخر گریه نبود چی میشد!!! آدما بعضی وقتا که شیرین ترین، بهترین، زیباترین، دوست داشتنی ترین و عاشقانه ترین آدمو پیدا می کنن تا مدتی فقط دلشون میخواد با اون باشن و بهش حسابی عشق بورزن... . آدما بعضی وقتا که عاشق میشن گریه می کنن... ولی وقتی به عشقشون رسیدن باز هم گریه می کنن... اولی به خاطر دوری و ترس از نرسیدنه، دومی به خاطر هدیه ایه که خدا بهشون داده ... یعنی عشقشون !  آدما بعضی وقتا که وبلاگ می نویسن اصلا نمی فهمن جمله ها رو چطوری کنار هم می چینن! و جمله بندی هاشون حسابی قاطی پاتی میشه!!! چون شاید یکی دلشونو حسابی تسخیر کرده باشه!. این همه درست و غلط نوشتم تا بگم دوستای وبلاگی! بالاخره اون ستاره سهیلی که تو آسمونا... تو خیالات... تو همه دنیا دنبالش می گشتم رو پیدا کردم. از اینکه دستاشو می گیرم خوشحالم... نه! ذوق زده ام!! وقتی نگاش می کنم عشقش سراسر وجودم رو فرا می گیره... دارم روزهایی رو تجربه می کنم که می دونم تا آخر عمر هرگز لذتشو فراموش نخواهم کرد! ( نمی دونستم بعضیا می تونن اینقدر تو چشم آدم زیبا جلوه کنن.... کارم و دلم و زندگیم حسابی بهش گیره... و هر کار می کنم نمی تونم ناراحتیشو ببینم و حتی یه ذره دلشو بشکنم... ) حالا قلبم لبریز و لبریز و لبریز از محبته... و تا آخر عمر می خوام کنارش بمونم و دوستش داشته باشم.

پ-ن۱: ولی هنوز هم پاییز رو عاشقانه دوست دارم!!!

پ-ن۲: ممکنه دیر به دیر به نت بیام... آخه هم انتخاب واحد خودم و همسرم در راهه ( می بایست پاچه خواری اونو هم بکنم دیگه  و هم باید خونه دانشجویی اجاره کنم. ولی این میم -ز با معرفت تر از اینه که دوستاشو فراموش کنه. این چند وقتی هم که نبودم به خاطر مراسم نامزدی بود. یادم باشه ۹/۶/۱۳۸۶ رو فراموش نکنم. 

دوستتون دارم. میم-ز

 

+ میم ز |
 

نگاه كن گُر گرفته‌ام میان آبی دستانت، مثل آتش و آب. و تو در این میانه نیلگون به آرامش تن نازك ماهی می‌مانی روی پوست آب.
نگاه كن كه شبیخون زمان و زمانه هیچ نمی‌گیرد از من و تو، ما را. می‌بینی چه كرد با ما شكستن یك مداد رنگی و چگونه كشاندمان تا نیزارهای بلندی كه پنهان شدیم از زمانه و شتاب آن. مانده‌ایم ساكن و بی‌نیاز از هر گذری بی‌نیاز از هر عبور زمانی. دستهایت را سپردی و طرحی شد هر سر‌انگشت روی خاطره‌ام، چون تار پرنیان كه نبینندم جز با تو و نخوانندم جز به نام تو.
آتشم
آتش و آب
نگاه كن همیشگی‌ترین لحظه‌ها را با تو صدا زدم، در روزهایی كه بغض بود و من. كنار حرمت هشت ضلعی، پنهان در قاب دیوار، به زیارتی كوتاه و هروله‌ای میان پنجره‌های نور. در وسعت اسلیمی‌های تو در تو، میان تاریك خانه‌های تاریك تاریخ تا تو. چرخیدیم و پیچیدیم، رقصیدیم و بوسیدیم.
نگاه كن هر لحظه‌ ما آكنده از عطر چای است و طراوت سیب، روی بام و روبروی قوس بلند آسمان گنبد. یافتی‌ام در واپسین لحظات مردابی زندگی و من در انتظار دستهای تو، در سكوت دیروزمان خواهم نشست. سگها پارس می‌كنند و لاشه‌ها متعفن‌تر، چه باك از ماندن، ما گذر زمان را شكسته‌ایم. و مگر نه این است كه دستهای توانای تو فاصله‌ها را پر خواهند كرد، بوته بوته. آجر آجر. و مگر مرگ را به ریشخند نگرفته‌ایم ؟ بگو باشد، چه بیم كه در تو‌ام .
مهتاب در گذر شبانه‌‌اش چشم در ما دارد وحسرت در دل. كه خوابیده‌ایم كنار در كنار، دستهایت را گشوده‌ای و سپرده‌ای به تن‌های داغ عصیان.
دل به نیلوفرها می‌سپارم در این مرداب، گوش به صدای تو و چشم به فردايي كه می‌آید.

پ-ن۱: حیف که ... هیچی ولش کن.

 

+ میم ز |
 

یه درس قدیمی:   وقتی میخوای روی آب بخوابی نباید دست و پا بزنی .. تکون نخور ... یادت باشه برای اینکه روی آب بمونی باید سعی نکنی روی آب بمونی ! ... اگه سعی کنی خودتو رو آب نیگه داری ٬ آب میاد روت تو میری زیر ... غرق میشی ! اگه سعی کنی روی آب بمونی نمیتونی روی آب بمونی ... اگه سعی نکنی روی آب بمونی ... حالا به من بگو ببینم ... تو عاشقی ؟ . . .

... می بینی؟ آدم حتما نباید "انیشتین" باشه که این جوری حرف بزنه! یه احساس ساده که یه لحظه بهت دست میده می تونه این چیزا رو خلق کنه... حتی یه کتاب رو. تا حالا کتاب نوشتین؟ .. . کتاب!! حتما نباید کتاب رو برای چاپ شدن بنویسیم که! (!) حتما نباید ازش کسب درآمد کنیم! حس می کنم نوشتن کتاب باعث میشه آدم اندیشه های پراکنده اش رو منظم کنه اونا رو بررسی کنه ازشون به نتیجه برسه و اونا رو برای همیشه نگه داره... بعضیا می گن دفتر خاطرات. بعضیا میگن یادداشت های روزانه و بعضیا هم مثل من بهش میگن کتاب... می دونین، ته دلم دوست ندارم کسی که منو میشناسه از اوضاع و احوال و فکرا و اتفاقات و ... زندگیم سر در بیاره... خوب هر کسی یه جوره دیگه.... در عوض خیلی ها دفتر خاطراتشون رو با خودشون همه جا می برن تا به کسایی که دوست دارن اونو بدن بخونه! اضلا می دونین چیه؟! این بیکاری و تنهایی حسابی آدمو به فکر وا میداره... آخه پدر و مادر من حدود یه هفته ای هست که با مادر بزرگم رفتن سفر حج. من موندم و یه خونه بزرگ و خالی. امروز ساعت ۱۰ بعد از ورزش صبحگاهی! صبحونه خوردم ساعت ۳ عصر رفتم تو چرت و ساعت ۶ از چرت زدن خسته شدم... ماشینو برداشتم و زدم بیرون رفتم بالای یه کوه جایی که مردم زیادی واسه تفریح می رن اون بالا ... اونجا هم چند نفر رو دیدم که یه گوشه ای تو تاریکی نشستن و دارن به موسیقی آروم یا رادیو گوش میدن... آدمای تنها رو می گم... منم در حالی که کل چراغای شهر زیر پام بود یه آهنگ تک خوانی واسه خودم گذاشتم...

شب شد و باز هوای تو پیچیده تو نگاه من                 چکار کنم فکرت نمیره از سرم...

.. . . .. حالا اینجام و باید یه هفته دیگه هم تنهایی رو تحمل کنم. می دونم که این تنهایی موقتیه و بعد از اون هزار تا کار پیش میاد که باید دنبالش برم... برای مجلسی که به خاطر برگشتن خانواده از سفر حج باید برگزار بشه کل کاراشو باید به تنهایی انجام بدم! فکر کنم حسابی مجلسش شیر تو شیر بشه ....

. . . . دلم خیلی برای پاییز تنگ شده. زیبا ترین و دوست داشتنی ترین فصلی که میشه توش عمیق ترین خنک ترین و پاک ترین ترین نفس ها رو کشید. این فصل بوی تمام خاطره ها رو داره. از کودکی تا نوجوانی... و جوانی و ترسهای اون دوره... خدایا آدما چه زود عوض میشن... چه زود .

 پی نوشت: یه سوال! به نظر شما نوشته ها خیلی ریز نیست؟...

 

+ میم ز |

 

زمان به من اموخت: که دست دادن معنی رفاقت نیست، بوسیدن قول ماندن نیست، و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.

زمان همین طور به من آموخت که "آدم بودن" دلیل "انسان بودن" نیست! چرا که هزاران آدم در اطراف من زندگی می کنند که بویی از انسانیت نبرده اند... چشم های وحشی، دستان درنده، زندگی خودخواهانه، همه به من می گویند که اگر چه آدم ها بسیارند ولی انسانها همانهایی اند که آرام می آیند و کمرنگ می مانند...

به کسی که دوستش دارید، این را بگویید. شاید دیگر هیچ وقت فرصت گفتنش را نداشته باشید!

شاید چندین نفر از این کار بدشان بیاید، شاید با گفتن این کلمه به انها دیگر نگاهم را پاک ندانند، شاید از من بدشان بیاید... ولی شاید ده ها نفر از این کار خوشحال شوند... امیدوار شوند و به زندگی لبخند بزنند...! من به خاطر گروه دوم به هر کسی که خوب باشد این را خواهم گفت : دوستت دارم.

( ببخشید که دیر به دیر میام... زندگی اون طوری هم که احساس می کنیم همیشه آروم نیست... منتظر آرامش بعد از طوفان هستم. )

 

+ میم ز |

 

راه فراری نیست... دلم تنگ است و راه، دراز. هیچ کس حتی نفهمید دلتنگی من به اندازه بغض های در راهم است. هیچ کس حتی باور نکرد که دل هم می تواند تنگ باشد. فقط تنگ و نه دیگر هیچ... می دانم تو هم از خستگی حوصله ات سر رفته. می خواهم دلم را از هر چه بدی و نامردی و دورنگی است خلاص کنم. گریه کنم. فریاد بکشم... یادش بخیر آن روز که حاشیه جاده را بهترین خلوتگاه برای زار زدنم یافتم. شیشه ها بالا، صدای لاستیک ماشینها در گوش و تمام خودم را خالی کردم... نمیدانم اگر آنروز خالی نمیشدم هنوز هم سر پا بودم تا اینجا بیایم و بنویسم... ..یادش بخیر. هنوز هم منتظرم خلوتگاه دیگری رو پیدا کنم . باز هم تمام خودم را گریه کنم... باور کن این آخرین بار است... قول می دهم که دلم را آنقدر بزرگ کنم که همه غصه های خودم و همه کسانی را که دوست دارم در خودش جا بدهد. حالا فقط نشانی یک خلوتگاه... جایی که هیچکس نباشد و نیاید را می خواهم تا برای آخرین بار به بچگی ام برگردم و مثل ۸ ساله ها بی معطلی بزنم زیر .. . .. . .

 

+ میم ز |
 

دوباره تنهایی های سرد و بارانی ام را می خواهم. دوباره آن آرامش تلخ بی کسی را می خواهم. دوباره بغض همیشگی ام را... ساعتهای طولانی و به یک نقطه خیره شدن را می خواهم... . می خواهم از هرچه منت و نگاه و حرف و دلداری و همصحبتی و خنده و شادی و دوستی و هر چیز باورنکردنی دیگری که هست خلاص شوم. این همه آدم توی دنیا هست. یکیشون به من نگفت تو هم انسانی شاید به بن بست خوردی شاید راه رو اشتباه اومدی شاید خسته شدی ... شاید دلت بخواد یه مدت تنها باشی... شاید واقعآ تنهایی برات بهتر باشه...!

+ میم ز |

 

... شاید بد نباشه گاهی خودمون رو از قید و بند همه محدودیتها رها کنیم... شاید بهتر باشه با خدامون صمیمی تر حرف بزنیم به اشتباهاتمون اعتراف کنیم، بهشون بخندیم... برای غم هامون گریه کنیم... شاید بد نباشه بریم توی یه مکان مقدس که همه آدرسشو واسه خودشون دارن، بریم و فقط یه گوشه بشینیم و زندگی که در اطرافمون جریان داره رو ببینیم. ببینیم که چطوری آدما با تن و روح خسته میان توی "مکان مقدس" و با چشمای قرمز شده از اشک، با فراغ خیال از اونجا میزنن بیرون... کاش هر چند وقت به یه بچه گدای گوشه خیابون اسکناس سبز بدیم... کاش بذاریم اون گدا با دیدن اون اسکناس از خوشحالی گریه کنه... درست مثل وقتی که خودمون حاجتمون رو از خدا می گیریم! بیایین واسه یه روز هم که شده ضرب المثل معروف "به گدا کمترین چیزها میرسه" رو به سخره بگیریم...

شاید... بد نباشه گاهی آخر شب تو حیاط خونه، تو ایوون، تو خیابون خلوت شهرستان... بشینیم و واسه دل خودمون و دلتنگی واسه خدا گریه کنیم... به خدا بگیم هوامونو بیشتر داشته باش و به خودمون بگیم هی پسر نگران نباش! دنیا دو روزه و خدا هم حسابی هوای تو رو داره... دیگه نگران چی هستی؟ تو راحت اشکتو بریز! ...نذار غصه ها جوونیتو ازت بگیرن...

پ-ن: از روزی که امتحاناتم تموم شده و فرداش خونه مون رو تحویل دادیم و مثل هر سال همه از هم جدا شدیم حسابی بی رمق شدم! بیکاری یه طرف فکر و خیالات پدر و مادر یه طرف ... دلتنگی واسه اون شلوغ پلوغی وسط ترم یه طرف... آه... خدایا کاشکی زودتر ترم بعدی شروع بشه...

تبصره فوری: یه دوست پیدا میشه واسه ازدواج نظر بده . . . ؟

 

+ میم ز |