تبليغاتX
اشکها و لبخندها
از وقتی ازدواج کردم انگار حوصله نوشتن ندارم. نه اینکه زده شده باشما! نه. ولی وقت درست و حسابی واسه وبلاگ ندارم. تازگی هم برنامه رو روی موبایلم نصب کردم. یه برنامه ایه مثل مسنجر یاهو. بد نیست ولی به وبلاگ نمی رسه. من و داداشم داریم با هم ۲ تا واحد نقلی واسه خودمون می سازیم بغل دست هم و از صب تا شب هم اونجا مشغولم. الانا هم آخرای کارشه. می خوام خونه که تموم شد بعد عروسی بگیرم. از من به دوستان مجرد نصیحت که مجردی رو قدر بدونید که یه دنیای دیگه است!

راستی مدتیه می خوام برم یش روانشناس درد دل کنم آخه خیلی به یه گوش بی طرف احتیاج دارم. اصلا بذارین همشو بگم: تصور کنید میرم یش مامانم درد و دل کنم میگه باز این زنت چی بهت گفته؟! حرفتون شده؟! مادر زنت چیزی گفته؟! الهی که ...!  ، میرم یش زنم درد و دل می کنم میگه میم جان تو هم که همیشه خسته ای!... اون میمی که من باهاش ازدواج کردم شاد و شنگول و بامزه بودا... ( طفلی زنه دیگه نمیدونه که ما مردا چی می کشیم...) میرم پیش داداشم حرف می زنم یه گوشش دره و یه گوشش دروازه.  میرم پیش بابام... نه نمیرم!  خلاصه که به قول معروف هر کسی از ظن خود شد یار من... شما می گین چیکار کنم؟... برم پیش روانشناس؟...

راستی من خیلی هم گناهکارم و همیشه به خاطر گناهام با خودم دعوا مرافه دارم.

پ-ن۱: اگه من این پست رو توی یه وبلاگ دیگه می خوندم میگفتم این بابا واقعا با ودش مشکل داره!!

پ-ن۲: خیلی سرم شلوغه. چه دنیای بدی داریم ما...

+ میم ز |