
شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قایق ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون....
درهمین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند...تصمیمم عوض شد.
دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود....
اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بیرون خیلی بده..." که همسر عزیزم، که الان بیست ساله با هم ازدواج کردیم، جواب داد: " آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین هوائی رفته ماهیگیری؟!!
... من هنوز که هنوزه نمیدونم همسرم اون روز شوخی میکرد یا نه، ولی من دیگه هیچوقت نرفتم ماهیگیری
نکته اخلاقی و نتیجه گیریش با شما.
شاید سخت باشه گفتن اینکه سه روزه پیش خانوم "ف" نرفتم و طی این سه روز هم فقط ۳ تا ارتباط پیامکی باهاش داشتم! نمی دونم چطوری باید بهش بگم که دلم می خواد در مورد توقعات هم جدی با هم صحبت کنیم!؟ آخه اون هر دفعه میگه: "نه میم! چرا در مورد آینده و چیزای خوب حرف نزنیم!![]()
پ-ن: می دونم اینجا هیچ کس هیچ پیشنهادی برام نداره. منم گفتم که یه خورده دلم باز شه...![]()
