1- بهم حق بدین که وقتی با لقمه ته نوشته های تو کله ام رو تمیز می کنم و میگذارمشون تو وبلاگم غمگین باشم. آخه کدوم آدم گشنه ای رو دیدید که وقتی هنوز سیر نشده می بینه قابلمه غذاش خالیه خوشحال باشه؟! (قحطی مثال بــود!؟) اون از ته وبلاگم (منظور پست زیری هستش) اینم از یک غذای داغ و تازه. وبلاگم رو با کلی کلنجار رفتن و کم و زیاد کردن محتویات و اضافات و شعر و رنگ و لعاب دوباره شروع می کنم. مثل آشپز ها هم گذاشتم این نوشته ها توی کلم خوب جا بیافته و حالا داغ داغ میگذارم اینجا.

2- وقتی دلم برای خانوم "فـ" تنگتر میشه:
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی.
پ-ن: این مطالب رو می نویسم تا هر وقت خودم اومدم نت بیام بخونمشون و یه کم تو شلوغی های زندگیم یاد خود خودم بیافتم به خودتون نگیرین یه وقت.