
خانوم "ف" می گفت ما باید همراه خانواده بریم مشهد و خودمون رو به هتلی که میگن معرفی کنیم.
ولی خوب حرف آخرو تو خونه کی میزنه ؟... مرد میزنه
!! البته چون ما هنوز خونه ای نداریم و هردو خوابگاه نشین هستیم، بنده مجبور شدم یک ساعت تمام هی دلیل و برهان بیارم که "ف" جان ما داریم دوران شیرین دانشجویی رو طی می کنیم و
بهتره با دانشجوهای دیگه بریم مشهد و به این دلیل و به آن دلیل... بالاخره این رئیس "ف" ما راضی شد
که با یک نگاه عاقل اندر سفیه به دانشجوهای دانشگاه خودش حرف منو زمین نزنه و قبول کنه
. حالا ما پس فردا قراره ساعت ۷ صبح از دانشگاه ایشون با کلی زوج دانشجوی دیگه قاطی بشیم و بریم مشهد
. و بعد خونواده هامون جداگونه بیان و باتفاق هم توی جشن ازدواج دانشجویی که قراره تو حرم برگزار بشه شرکت کنیـــــ
ـــم ! شما هم تو شادی ما شریک میشین ؟... ![]()
پ-ن: امروز با خانوم "ف" قرار گذاشتیم فردا صبح ساعت ۱۰ با هم بریم شهر خودمون و با وسایل و تجهیزات مورد نیاز برگردیم تا پس فردا بریم مشهد. نکته مهم اینه که قرار گذاشتیم تا ساعت ۱۰ فردا هیچ تک و اس ام اس و زنگ و پیغوم پسغوم رد و بدل نکینیم تا ببینیم میشه مثل این حرفه ای ها واسه ۶ سال بعد سر یه ساعتی قرار ملاقات بذاریم !!! ![]()
پ-ن ۲: فقط خدا می دونه من هر بار چقدر دنبال یه عکس مناسب برای پست هام می گردم..!![]()



