تبليغاتX
اشکها و لبخندها

 

. . .

دقیقا یک سال و ۲ ماه پیش با خانواده توی یه جشن بزرگ که سپاه ترتیب داده بود شرکت کردیم. خانواده شما هم بودند. تو هم بودی... بعد از جشن وقتی من پشت فرمون ماشین خودمون بودم تو از جلوی نور لامپ ماشین رد شدی... نگاهت کردم. نگاهت کردم. نگاهت کردم... تو در عقب ماشینی رو که روبروی ما پارک شده بود باز کردی و آروم سوار شدی... پدرم با پدر تو صحبت می کرد. آخه اونا همکار بودند. پدر با تو هم صحبت کرد. از توی ماشین می فهمیدم که داره گرم و مهربون باهاتون احوالپرسی میکنه... مامان توی ماشین نشست و گفت خودشه... دیدیش. من دیده بودمت. گفتم حوصله داریا مامان. من حالاحالاها می خوام مجرد و "آزاد"! بمونم. برای اولین بار توی دلم از این جور آزادی خودم دلم گرفت. بابا هم اومد. هوا یه خورده سرد بود. شیشه ها ازداخل بخار کرده بودن. توی محوطه سپاه دور زدیم. خیابونهاشو رد کردیم و از در بزرگ اون خارج شدیم. من همسر ایده آلم رو که توی تصوراتم داشتم پیدا کرده بودم. توی همون شب سرد... چند روز بعد با خانواده اومدیم خونه شما و من و تو برای زندگی آینده مون با هم صحبت کردیم. تو از صداقت و مهربونی و وفا گفتی و من هم از مهربونی و صداقت و عشق ابدی... نمیدونم لفتش دادیم یا قسمت بود... که اون موقع سر رسم و رسوم ازدواج بزرگترا با هم کنار نیومدن. اون سال رفتیم و دقیقا یکسال گذشت... توی این یکسال من هزار بار به تو فکر کردم. هزار شب ساعتها با یاد تو خوابیدم و بارها و بارها تو رو از خدا خواستم. یکسال... به نظرم برای عاشق شدن کافی باشه... ( اشکام دیگه سرازیر شد... گریه نکردم. خوب نبود. فقط یه قطره ) عاشقی که با فکر نرسیدن به تو گریه اش می گیره... از دنیا سیر میشه... عاشقی که از دنیا و آخرت ببیشتر از دو تا چیز نمیخواد... یکی تو رو ...یکی خود خدا رو. تو رو که بدست آوردم. مونده خود خدا! که هر چه زودتر بهش می رسم. عزیزم من دنیا رو بدون تو نمیخوام. دیشب که رو نیمکت نشسته بودیم و تو به خاطر یک شوخی کوچولو صورتتو از من برگردوندی... و تا خوابگاهتون یه کلمه هم باهام حرف نزدی دلم داشت از غصه می ترکید. دیگه روتو از من برنگردون، من تحملشو ندارم...

+ میم ز |

 

درسته که توی پست قبلی دم از روزمرگی و یکنواختی می زدم ولی خوب هواست دیگه گاهی ابری میشه گاهی آفتابی. جاتون خالی عید فطر زدیم به طبیعت به سرکردگی پدر و به ته کردگی راحله خوشمزه ترین خواهرزاده دنیا... تصور کنید روز تعطیل میری یه جای جنگلی بساط رو پهن می کنی و چند نفری میری گردش و سیاحت... و وقت ناهار که می رسه آفتاب اَد میاد روی بساط شما تابیدنش میگیره... و مجبور میشی زیر آفتاب داغ مشغول خوردن چای داغ و ناهار داغ و حتی نوشابه داغ بشی... به این میگن یه عید فطر جالب انگیز ناک...

 

پ-ن: امروز خدا رو شکر کردم تا بدونه بنده گناهکارش همیشه به یاد اون هست. تا بدونه که بدون خدا هرگز نمیتونم خوشبختی رو حس کنم. خدایا بیشتر از همه دوستت دارم و برای رسیدن بهت حاضرم همین حالا جون بدم...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ میم ز |
 

نمیدونم چرا ولی روزمرگی باز هم اومده سراغم... نمیدونم چطوری روزمو سپری کنم... درسمو بخونم... غذا درست کنم... شاید دلم برای دوستای پارسال پریسالم تنگ شده ولی خوب مرد گنده ای مثلا مثل من دیگه این چیزا از سرش گذشته... یه چیز دیگه هم هست که فکرمو خیلی مشغول کرده...من و ف ( نامزدم) توی یه شهر درس می خونیم ولی اون خوابگاه داره و من خونه منظورم اینه که کنار هم و جدا از هم هستیم.. و این خیلی سخته... یاد روزای قبل که راحت بودیم و پیش هم و ... بخیر. قراره ۳ سال تموم تا عروسی صبر کنیم... صبر ایوب می خواد که ما هم نداریم... شرمنده ولی باید تحمل کرد.

+ میم ز |