تبليغاتX
اشکها و لبخندها
 

نگاه كن گُر گرفته‌ام میان آبی دستانت، مثل آتش و آب. و تو در این میانه نیلگون به آرامش تن نازك ماهی می‌مانی روی پوست آب.
نگاه كن كه شبیخون زمان و زمانه هیچ نمی‌گیرد از من و تو، ما را. می‌بینی چه كرد با ما شكستن یك مداد رنگی و چگونه كشاندمان تا نیزارهای بلندی كه پنهان شدیم از زمانه و شتاب آن. مانده‌ایم ساكن و بی‌نیاز از هر گذری بی‌نیاز از هر عبور زمانی. دستهایت را سپردی و طرحی شد هر سر‌انگشت روی خاطره‌ام، چون تار پرنیان كه نبینندم جز با تو و نخوانندم جز به نام تو.
آتشم
آتش و آب
نگاه كن همیشگی‌ترین لحظه‌ها را با تو صدا زدم، در روزهایی كه بغض بود و من. كنار حرمت هشت ضلعی، پنهان در قاب دیوار، به زیارتی كوتاه و هروله‌ای میان پنجره‌های نور. در وسعت اسلیمی‌های تو در تو، میان تاریك خانه‌های تاریك تاریخ تا تو. چرخیدیم و پیچیدیم، رقصیدیم و بوسیدیم.
نگاه كن هر لحظه‌ ما آكنده از عطر چای است و طراوت سیب، روی بام و روبروی قوس بلند آسمان گنبد. یافتی‌ام در واپسین لحظات مردابی زندگی و من در انتظار دستهای تو، در سكوت دیروزمان خواهم نشست. سگها پارس می‌كنند و لاشه‌ها متعفن‌تر، چه باك از ماندن، ما گذر زمان را شكسته‌ایم. و مگر نه این است كه دستهای توانای تو فاصله‌ها را پر خواهند كرد، بوته بوته. آجر آجر. و مگر مرگ را به ریشخند نگرفته‌ایم ؟ بگو باشد، چه بیم كه در تو‌ام .
مهتاب در گذر شبانه‌‌اش چشم در ما دارد وحسرت در دل. كه خوابیده‌ایم كنار در كنار، دستهایت را گشوده‌ای و سپرده‌ای به تن‌های داغ عصیان.
دل به نیلوفرها می‌سپارم در این مرداب، گوش به صدای تو و چشم به فردايي كه می‌آید.

پ-ن۱: حیف که ... هیچی ولش کن.

 

+ میم ز |
 

یه درس قدیمی:   وقتی میخوای روی آب بخوابی نباید دست و پا بزنی .. تکون نخور ... یادت باشه برای اینکه روی آب بمونی باید سعی نکنی روی آب بمونی ! ... اگه سعی کنی خودتو رو آب نیگه داری ٬ آب میاد روت تو میری زیر ... غرق میشی ! اگه سعی کنی روی آب بمونی نمیتونی روی آب بمونی ... اگه سعی نکنی روی آب بمونی ... حالا به من بگو ببینم ... تو عاشقی ؟ . . .

... می بینی؟ آدم حتما نباید "انیشتین" باشه که این جوری حرف بزنه! یه احساس ساده که یه لحظه بهت دست میده می تونه این چیزا رو خلق کنه... حتی یه کتاب رو. تا حالا کتاب نوشتین؟ .. . کتاب!! حتما نباید کتاب رو برای چاپ شدن بنویسیم که! (!) حتما نباید ازش کسب درآمد کنیم! حس می کنم نوشتن کتاب باعث میشه آدم اندیشه های پراکنده اش رو منظم کنه اونا رو بررسی کنه ازشون به نتیجه برسه و اونا رو برای همیشه نگه داره... بعضیا می گن دفتر خاطرات. بعضیا میگن یادداشت های روزانه و بعضیا هم مثل من بهش میگن کتاب... می دونین، ته دلم دوست ندارم کسی که منو میشناسه از اوضاع و احوال و فکرا و اتفاقات و ... زندگیم سر در بیاره... خوب هر کسی یه جوره دیگه.... در عوض خیلی ها دفتر خاطراتشون رو با خودشون همه جا می برن تا به کسایی که دوست دارن اونو بدن بخونه! اضلا می دونین چیه؟! این بیکاری و تنهایی حسابی آدمو به فکر وا میداره... آخه پدر و مادر من حدود یه هفته ای هست که با مادر بزرگم رفتن سفر حج. من موندم و یه خونه بزرگ و خالی. امروز ساعت ۱۰ بعد از ورزش صبحگاهی! صبحونه خوردم ساعت ۳ عصر رفتم تو چرت و ساعت ۶ از چرت زدن خسته شدم... ماشینو برداشتم و زدم بیرون رفتم بالای یه کوه جایی که مردم زیادی واسه تفریح می رن اون بالا ... اونجا هم چند نفر رو دیدم که یه گوشه ای تو تاریکی نشستن و دارن به موسیقی آروم یا رادیو گوش میدن... آدمای تنها رو می گم... منم در حالی که کل چراغای شهر زیر پام بود یه آهنگ تک خوانی واسه خودم گذاشتم...

شب شد و باز هوای تو پیچیده تو نگاه من                 چکار کنم فکرت نمیره از سرم...

.. . . .. حالا اینجام و باید یه هفته دیگه هم تنهایی رو تحمل کنم. می دونم که این تنهایی موقتیه و بعد از اون هزار تا کار پیش میاد که باید دنبالش برم... برای مجلسی که به خاطر برگشتن خانواده از سفر حج باید برگزار بشه کل کاراشو باید به تنهایی انجام بدم! فکر کنم حسابی مجلسش شیر تو شیر بشه ....

. . . . دلم خیلی برای پاییز تنگ شده. زیبا ترین و دوست داشتنی ترین فصلی که میشه توش عمیق ترین خنک ترین و پاک ترین ترین نفس ها رو کشید. این فصل بوی تمام خاطره ها رو داره. از کودکی تا نوجوانی... و جوانی و ترسهای اون دوره... خدایا آدما چه زود عوض میشن... چه زود .

 پی نوشت: یه سوال! به نظر شما نوشته ها خیلی ریز نیست؟...

 

+ میم ز |

 

زمان به من اموخت: که دست دادن معنی رفاقت نیست، بوسیدن قول ماندن نیست، و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.

زمان همین طور به من آموخت که "آدم بودن" دلیل "انسان بودن" نیست! چرا که هزاران آدم در اطراف من زندگی می کنند که بویی از انسانیت نبرده اند... چشم های وحشی، دستان درنده، زندگی خودخواهانه، همه به من می گویند که اگر چه آدم ها بسیارند ولی انسانها همانهایی اند که آرام می آیند و کمرنگ می مانند...

به کسی که دوستش دارید، این را بگویید. شاید دیگر هیچ وقت فرصت گفتنش را نداشته باشید!

شاید چندین نفر از این کار بدشان بیاید، شاید با گفتن این کلمه به انها دیگر نگاهم را پاک ندانند، شاید از من بدشان بیاید... ولی شاید ده ها نفر از این کار خوشحال شوند... امیدوار شوند و به زندگی لبخند بزنند...! من به خاطر گروه دوم به هر کسی که خوب باشد این را خواهم گفت : دوستت دارم.

( ببخشید که دیر به دیر میام... زندگی اون طوری هم که احساس می کنیم همیشه آروم نیست... منتظر آرامش بعد از طوفان هستم. )

 

+ میم ز |

 

راه فراری نیست... دلم تنگ است و راه، دراز. هیچ کس حتی نفهمید دلتنگی من به اندازه بغض های در راهم است. هیچ کس حتی باور نکرد که دل هم می تواند تنگ باشد. فقط تنگ و نه دیگر هیچ... می دانم تو هم از خستگی حوصله ات سر رفته. می خواهم دلم را از هر چه بدی و نامردی و دورنگی است خلاص کنم. گریه کنم. فریاد بکشم... یادش بخیر آن روز که حاشیه جاده را بهترین خلوتگاه برای زار زدنم یافتم. شیشه ها بالا، صدای لاستیک ماشینها در گوش و تمام خودم را خالی کردم... نمیدانم اگر آنروز خالی نمیشدم هنوز هم سر پا بودم تا اینجا بیایم و بنویسم... ..یادش بخیر. هنوز هم منتظرم خلوتگاه دیگری رو پیدا کنم . باز هم تمام خودم را گریه کنم... باور کن این آخرین بار است... قول می دهم که دلم را آنقدر بزرگ کنم که همه غصه های خودم و همه کسانی را که دوست دارم در خودش جا بدهد. حالا فقط نشانی یک خلوتگاه... جایی که هیچکس نباشد و نیاید را می خواهم تا برای آخرین بار به بچگی ام برگردم و مثل ۸ ساله ها بی معطلی بزنم زیر .. . .. . .

 

+ میم ز |