دوباره تنهایی های سرد و بارانی ام را می خواهم. دوباره آن آرامش تلخ بی کسی را می خواهم. دوباره بغض همیشگی ام را... ساعتهای طولانی و به یک نقطه خیره شدن را می خواهم... . می خواهم از هرچه منت و نگاه و حرف و دلداری و همصحبتی و خنده و شادی و دوستی و هر چیز باورنکردنی دیگری که هست خلاص شوم. این همه آدم توی دنیا هست. یکیشون به من نگفت تو هم انسانی شاید به بن بست خوردی شاید راه رو اشتباه اومدی شاید خسته شدی ... شاید دلت بخواد یه مدت تنها باشی... شاید واقعآ تنهایی برات بهتر باشه...!

... شاید بد نباشه گاهی خودمون رو از قید و بند همه محدودیتها رها کنیم... شاید بهتر باشه با خدامون صمیمی تر حرف بزنیم به اشتباهاتمون اعتراف کنیم، بهشون بخندیم... برای غم هامون گریه کنیم... شاید بد نباشه بریم توی یه مکان مقدس که همه آدرسشو واسه خودشون دارن، بریم و فقط یه گوشه بشینیم و زندگی که در اطرافمون جریان داره رو ببینیم. ببینیم که چطوری آدما با تن و روح خسته میان توی "مکان مقدس" و با چشمای قرمز شده از اشک، با فراغ خیال از اونجا میزنن بیرون... کاش هر چند وقت به یه بچه گدای گوشه خیابون اسکناس سبز بدیم... کاش بذاریم اون گدا با دیدن اون اسکناس از خوشحالی گریه کنه... درست مثل وقتی که خودمون حاجتمون رو از خدا می گیریم! بیایین واسه یه روز هم که شده ضرب المثل معروف "به گدا کمترین چیزها میرسه" رو به سخره بگیریم...
شاید... بد نباشه گاهی آخر شب تو حیاط خونه، تو ایوون، تو خیابون خلوت شهرستان... بشینیم و واسه دل خودمون و دلتنگی واسه خدا گریه کنیم... به خدا بگیم هوامونو بیشتر داشته باش و به خودمون بگیم هی پسر نگران نباش! دنیا دو روزه و خدا هم حسابی هوای تو رو داره... دیگه نگران چی هستی؟ تو راحت اشکتو بریز! ...نذار غصه ها جوونیتو ازت بگیرن...
پ-ن: از روزی که امتحاناتم تموم شده و فرداش خونه مون رو تحویل دادیم و مثل هر سال همه از هم جدا شدیم حسابی بی رمق شدم! بیکاری یه طرف فکر و خیالات پدر و مادر یه طرف ... دلتنگی واسه اون شلوغ پلوغی وسط ترم یه طرف... آه... خدایا کاشکی زودتر ترم بعدی شروع بشه...
تبصره فوری: یه دوست پیدا میشه واسه ازدواج نظر بده . . . ؟

آن لحظه كه می خندی شاید سپاس گذارترین مخلوق خداوندی...
بیا هر وقت از راه رفتن خسته شدیم یه گوشه ای بشینیم. و به راه رفتن آدما که چه تند تند برای خودشون و شاید دیگری دنبال زندگی می دوند نگاه کنیم. نگاه کنیم که هوا چطور مثل دل ما گاهی ابریه و گاهی مثل آینه روشن میشه! نگاه کنیم که پرنده ها چطور بعد از هر بار غذا خوردن جست و خیز و بازی می کنن. و دقت کنیم که هیچ وقت پرنده ای رو نمی بینیم که گوشه ای بشینه و زانوی غم بغل بگیره... مثل ما آدما. حالا اگه خستگی مون رفع شده می تونیم از جامون بلند شیم و ادامه ی راهمون رو بریم. می بینی اگه تو هم بخوای دنبال زندگی بدوی خیلی ها رو می بینی که همپای تو هستند و حتی تو از خیلی ها هم جلو می زنی!!
... اینو بدون که زندگی رو با هر رنگی نگاه کنی همون رنگی میشه. و با هر دیدی بهش بنگری همون طوری پیش میره. ما آدما طوری هستیم که هر لحظه و با هر موقغیت که باشیم می تونیم ورق رو برگردونیم... اگه بخواهیم! و اگه بخواهیم می تونیم به هر چی دلمون خواست برسیم. به همین راحتی... باورش سخته؟! آره باورش خیلی سخته! خیلی زیاد. ولی اگه باور کنی می تونی انجامش بدی. از کسی که به بعضی خواسته هاش از این راه رسیده این توصیه رو داشته باش.
... دنیا اونقدر هم که تو بزرگش می کنی بزرگ نیست و کوچک هم نیست. نه به کوچکی دل نازک و پاک تو ... می گن دعای دلهای پاک زودتر اجابت میشه... لطفا توی قذم زدن هاتون. توی تنهایی هاتون... که با خدا حرف می زنین سفارش منو هم بهش بکنین....![]()

عاشقا آی عاشقا عشق من رنگ خزونه
تب من رنگ شقایق تو یه دشت بی نشونه
هستی رو یکسره باختم، سوختن و موندن و ساختن
اول عاشقی اینه آخر عاشقی اونه ...
عاشقا آی عاشقا...
عاشقا آی عاشقا...
اون می گفت برام میمیره .
اون که می گفت از محبت، تا منو از من بگیره
دیگه تو نگاه گرمش، واسه من حرفی نمونده
بارون محبتی نیست دیگه قلبش یه کویره ...
عاشقا آی عاشقا ....
روزی روزگاری داشتیم، شوق انتظاری داشتیم
توی شهر عاشقی ها، پاییز و بهاری داشتیم ...
تو دیار بی کسی ها گل آرزو می کاشتیم
واسه ی یه لحظه دیدن، دل بی قراری داشتیم
آشیونه رو به هم ریخت، بازی دست زمونه
من یه سرگردون عاشق، اون نمیخواد که بمونه
توی چشماش نمی خونم، قصه های آشنایی
من هنوز باور ندارم این دوتا چشما همونه... ...
عاشقا آی عاشقا .. .. .
-----------------------------------------------------------
پ-ن: گاهی فکر می کنم چرا این همه از گناه دوری میکنم ولی جوابش رو فقط با گناه می گیرم...
به چشمان فریبکارش نفرین ....

