تبليغاتX
اشکها و لبخندها

شبيه برگ پاييــــزي، پس از تو قسمت بادم، خداحافظ.  ولي هرگز نخواهي رفت از يادم، خداحافظ.   و اين يعني در اندوه تو مي مــيرم! در اين تنهايي مطلق، که مي بندد به زنجيرم.  و بي تو لحظـــــه اي حتي دلم طاقت نمي آرد!  و برف نا امــــــيدي بر سرم يکريز مي بارد.  چگونه بگذرم از عشـــق؟  از دلبستگي هايم؟،  چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم! خداحافظ.  تو اي بانوي شب هاي غزل خواني خداحافظ...، به پايان آمـــــد اين ديدار پنهاني خداحافظ.   بدون تو گمان کردي که مي مانم... نمی مانم،...خداحافظ.

پ-ن: مدت زیادیه که تمام کارام ( کارای یه پسر نصفه شاغل، نصفه دانشجو ) به هم گره خورده. اونقدر سوء تفاهم تو زندگیم پیش اومده که نمی دونم واسه کدومشون گریه کنم و واسه کدومشون نگران باشم. یا کدومشونو به حال خودش بگذارم!! این خدا هم که هی آدمو رو فراموش می کنه... تا میریم یه گوشه ای تو خودمون گم بشیم و تنهایی سیر کنیم، زودی از چشمش میافتیم! یکی هم نیست سفارش مونو به خدا بکنه... .

+ میم ز |

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید!
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
 زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد.... 
اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
به عنوان پرودگار، دوست داری بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند. 
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند. 
اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. 
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: 
از وقتی که به من دادید سپاسگذارم.
و افزودم: چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت... 
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
 همیشه...

 

+ میم ز |

 

از هر آدمی یکیش رو تو زندگیت ببینی بد نیست... آدمای اطرافما هزاران چهره اند! یعنی هر کدوم یه چهره ای دارند: خوب  مهربون  بد  بی حیا  آرام  بی خیال  سر تو لاک  نفرتی!  قابل ترحم  غیر قابل تحمل  دوست داشتنی  هوایی  و غیره و غیره و غیره. خود من با کسی دمخور میشم که ساکت. آموزنده و با جنبه و تیز و اگه بشه هنرمند باشه. هنرمند واسه اینکه هنرمندا لطیف و ظریف و تازه اند... گاهی وقتا رویای نشستن توی یه اتاق کار نقاش و نگاه کردن به لحظه های خلق یک تصور پارچه ای روی بوم همیشه منو حسابی قلقلک میده. این کار رو و بازی کردن و شاید...گاهی نقاشی کشیدن رو خیلی زیاد دوست دارم. همیشه به احسان (برادر بزرگترم.در حد ۳ سال اختلاف سن) میگم: دوست دارم برم تو کوه و جنگل یا بیابون بی انتهای خدا و زندگی کنم. "زندگی!" اولاش سخته ولی آزاد شدن ذهنت از همه نگرانیهای روزمره مثل دیر بیدار شدن درس نخوندن پیاده رفتن دیده نشدن در جمع دوستان و غیره و غیره ارزش اینو داره که دل به دریا بزنی و مدت زیادی رو توی طبیعت بکر و هیجان انگیز خدا بگذرونی. ...آخ که اگه میشد... مزه بد خیلی ازغذاها...دلزدگی ازشون...احساس بد بعد از خوردن نوشیدنیهای مضر و هزار تااحساس دیگه کلآ به فراموشی سپرده میشه... آخرش یه روزی امتحان میکنم...

 

+ میم ز |

کودکی

   بگذار رها باشد موهایم در باد
   بگذار رها باشد چشمانم در اشک
   بگذار رها باشد قلبم در عشق
   مرا دیگر هراسی نیست
   بگذار رها باشد
   تمام هستی ام در باد...

پ-ن: دیشب دوستان از شهرستان برگشته بودند. سه، صدا شده بودیم. با خودم گفتم برای یک شب هم که شده بی صدایی را کنار بگذارم و همصدای فریادهای بیست و چند ساله ها شوم...مثل خودم. نمیدانی! آنقدر خوش گذشت.. از فریادها و جیغ هایی که به دلم مانده بود ( ـ به خودم ثابت کردم که فقط دخترها جیغ نمیکشند! ) صدایمان را تا جایی که جا داشت و الگانسهای سبز رنگ دور بودند بلند می کردیم! ( تصور کنید سه آدم دیوانه را آخر شب توی خلوت خلوت خیابان در حال پرسه زدن ببینی!! ) هنوز هم، صدایم از دیشب خش دار هست! ولی یک خش دوست داشتنی! و به یاد ماندنی... خدایا، این هم یک روز جوانی کردن، بنویس به حساب....

+ میم ز |