
شبيه برگ پاييــــزي، پس از تو قسمت بادم، خداحافظ. ولي هرگز نخواهي رفت از يادم، خداحافظ. و اين يعني در اندوه تو مي مــيرم! در اين تنهايي مطلق، که مي بندد به زنجيرم. و بي تو لحظـــــه اي حتي دلم طاقت نمي آرد! و برف نا امــــــيدي بر سرم يکريز مي بارد. چگونه بگذرم از عشـــق؟ از دلبستگي هايم؟، چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم! خداحافظ. تو اي بانوي شب هاي غزل خواني خداحافظ...، به پايان آمـــــد اين ديدار پنهاني خداحافظ. بدون تو گمان کردي که مي مانم... نمی مانم،...خداحافظ.
پ-ن: مدت زیادیه که تمام کارام ( کارای یه پسر نصفه شاغل، نصفه دانشجو ) به هم گره خورده. اونقدر سوء تفاهم تو زندگیم پیش اومده که نمی دونم واسه کدومشون گریه کنم و واسه کدومشون نگران باشم. یا کدومشونو به حال خودش بگذارم!! این خدا هم که هی آدمو رو فراموش می کنه... تا میریم یه گوشه ای تو خودمون گم بشیم و تنهایی سیر کنیم، زودی از چشمش میافتیم! یکی هم نیست سفارش مونو به خدا بکنه... .



