تبليغاتX
اشکها و لبخندها

 

سردی نگاهو بشکن...فاصله سزای ما نیست

تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیست

بودن تو آرزومه حتی واسه یه لحظه میمیرم بی تو...           

خوندن من یه بهانه است یه سرود عاشقانه است

من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم،

تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه میمیرم بی تو...

من عشقت رو...،به همه دنیا نمیدم

حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم، با تو میمونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم واست میمیرم جواب دنیا رو میدم

با تو میمونم واسه همیشه.....

خاطرات تو رو چه خوب و چه بد حک می کنم...

توی تنهایی هام فقط به تو فکر میکنم...با تو میمونم واسه همیشه.....

+ میم ز |
 
باران نم نم مي‌بارد
كتم را از سرم بر مي‌دارم
محكم به بغل مي‌گيرم
و تنهاييم را به سمت خانه‌ هل مي‌دهم.
يادم باشد فردا چترم را بردارم.
چراغ‌هاي كوچه خاموش است
شايد مسئول اين چراغ‌ها هم اشتباهي كرده
يادش رفته كه چراغ را بايد روشن كرد
اما چه اهميتي دارد
اين موقع شب تنها من
رهگذر اين كوچه ام
چراغ من هم كه هميشه خاموش است
راه را هم بلدم
كوچه من بن بست است
هر وقت سرم خورد به سنگ بر ميگردم
و كليد را آرام در در مي‌چرخانم
تاريكي در خانه ام خوابش برده
بايد آرام قدم بردارم
فندكي مي زنم و به قول مادرم
كورمال كورمال به سمت تخت خوابم مي‌خزم
يادم باشد فردا چترم را بردارم...
+ میم ز |

 

 

راه می روم و به دنیا سوت می زنم... دنیا فقط به اندازه همین سوت من ارزش دارد! نه بیشتر.. چرا هر وقت کسی از مقابل آمد لبان غنچه ام -را که سوت میزد- برچیدم؟ از چه ترسیدم؟ از چه؟

نه این صداهای تازه و نه نگاه ها و نه لباس و نه... کاش بزرگتر بودم تا بتوانم به پشت سرم نگاه کنم. تا اینقدر دوست و غریبه و پدر و پدربزرگ و ... همه! نگویند «پسرجان به زندگی ات بچسب!» همین حالا هم چسبیدم پدرجان! همین حالا دارم «زندگی» می کنم. جای دوری نیستم. بگذار زندگی دنبالم بیاید. همچین هم آش دهان سوزی نیست. این دنیا و این روزگار ارزش سر رفتن حوصله ی یک پسر از حرفهای پدرش را ندارد...ندارد...

 

+ میم ز |
چه کســــی باور کرد، جنــگل جان مرا، آتش عشق تو خاکســــترکـــرد...

از پشت قلب مرا نشانه گرفته بود. روزها بود. ماهها بود. سالها بود... که دلم را می لرزاند.. شعله ی عشقی دور، عشقی کور، عشقی از سر ترحم!

پ-ن: می توانی تصور کنی؟ سالها برای کسی اشک ریخته ای که برای اشک تو اشک می ریخته و تو در "هپروت" محبت بی شائبه ی او روزگار می گذراندی و در برابر مشکلات "این نیز بگذرد" می گفتی. لعنت به این رسم! لعنت که روزهای جوانی و آینده ام را سیاه کرد. نه سیاه خالی! و نه سیاهی فراموش شدنی!! می بینم که روزهای پشت سرم بوی "گند" خیانت و ریا و فریبکاری می دهند. فریبی که از یک دختر خوردم. آه..اگر بدانی چه شبها و چه روزها و ...چه لحظاتی به خاطر تک ستاره رویاهای درونی ام را به فکر و فکر و فکر گذرانده ام. اگر بدانی حتی از من هم متنفر می شوی "که این چنین فریب خورده ام"! او که دستش از دور دستانم را می فشرد و صورتش سختی پوست دستم را تحمل میکرد حالا به گفتن ... راضی شده. اصلآ! اصلآ پیش بینی نمی کردم ... این همه رنگین کمانی از رنگها در وجود یک انسان نهفته باشد.

- این بار هم پوست زمختم را "به گذراندن" این تجربه زمخت تر می بینم... و به صورت این دنیای کثیف تف می اندازم.-

+ میم ز |

هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر مشتهايم ميگردم. (نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم)
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...

+ میم ز |