فقط همین!

بگی نگی این روزا بازم خیلی دلم تنگه برات
بدجوری تنهام دوباره بی تو با اون رنگ چشات
بگی نگی چند وقتیه که دلتنگیام زیاد شده
باز هوای تو رو دارم بهونه هام خیلی شده
بخوای نخوای دوستت دارم بیای نیای منتظرم
بگی نگی دق میکنم اگه تو تنهام بذاری...
کاشکی تو گرمای نگات بغض یخی مو بشکنم
حس بکنم که عاشقم شاید که باورت کنم
تو لحظه های خستگی سر روی شونه ات بذارم
تو اوج بی کسی ام نیای به گریه عادت بکنم...
پ-ن: وقتی بارون نیست، آفتاب نیست، و وقتی ساعت ۳ عصر توی خیابونای زمستون زده شهر قدم میزنی انگار تنها کسی که دلش میخواد باهات همراهی کنه برگهاییه که هنوز رو درختا موندن... کسی چه می دونه شاید اونا از پاییز منتظر قدم های سنگین تو موندن!
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
پ-ن:

امروز هوا خیلی عالی بود عالی تر از اونی که بتونم حتی دستمو از روی کاغذ پاره های سیاه شده ی زیر دستم بردارم. حتی ناهار رو ساعت ۴ خوردم... توی اتاقم تنها بودم. پنجره هم باز بود. وسوسه ام میکرد که زیر نور آفتاب دراز بکشم و به جایی فکر کنم که اونجا هم آفتابی بود و تنها نبودم. دستای لطیف و خواستنی یه نفر دیگه تو دستم بود. اون روز هم هوا خیلی خوب بود. یادمه ۸-۷ نوروز بود. توی پارکی بودیم که خیلی هم خلوت بود. وسط تعطیلات اومده بودیم هواخوری. هر دو با کلک از بین خونواده و دوستان در رفته بودیم ... اون می گفت من می گفتم...
اَه! باز هم دارم تو هوا سیر میکنم! چه خوب بود که رفتار حیله گرانه شو فهمیدم. دیر فهمیدم ولی خوبیش اینه که حالا دیگه بازیچه نیستم. آزادم و حالا می تونم راحت برم سراغ دودهای سیاه توی آفتاب. ببین چه چرخی میزنن!

... فقط زندگی می کنم چون زندگی مجبور است بگذرد و من هم. میروم ولی آهسته و بی سر و صدا. کسی هم نمی خواهد صدایم را بشنود چون هست و نیستم مهم نیست. من هستم و کف لگد مال شده زیر پا غرور انسانها... یکرنگ هستیم... عجله ای نیست. آرام می رویم تا به آخر برسیم. مسافران را خستگی نیست همچو من.

روزهای سردیست... روزهای خامیست. همه جا شلوغ همه کس خسته همه ی راه طولانی... نمی شود راه رفت، نمیشود آه کشید، نمیشود اشک ریخت. به روی نیمکتی نشست و تنها بود! تنها نمیگذارنت این کناره های بی انتهای پیاده رو... باید بشماریشان... تنها نمی مانی؟






.jpg)

نن







هميشه به حرفهام گوش دادي.
اما اينبار .... به خدا نميتونم...
ميدوني ؟! دستهام داره ميلرزه.
خودت ميدوني چرا ؟!
چند بار اين متن رو نوشتم و پاک کردم ؟
ميدوني که حرفي ندارم.
تو که از من به خداي ما دوتا نزديکتري ... پس ميدونم که از آشوب اين دل خبر داري.
دفعه پيش يادت هست ؟
اول جاده بود، ظهر بود، و بعد... دلم گرفت.
بارون و رفيق يادت هست ؟!
شايد يادت رفته باشه ... اما من يادم هست.
ميام پيشت ... شايد فردا...
اونجا با تو و بوي گلاب و سبزي سبزه، تازه ميشم.
اگه عمري بود و فرصتي، چند کلمه اي با تو و خداي تو حرف دارم ...
ميام پيشت ، اما اينبار تو دلم آشوبه، تو چشام آشوبه، تو صدام آشوبه ...
عيدت مبارک

